تبليغاتX
یاس بوی مهربانی میدهد....


یاس بوی مهربانی میدهد....

<img border=0 src=" style="width: 499px; height: 402px;" />

سلام این دختر خالم غزل هست :)

که ۱۲ آبان ۹۰ بدنیا اومد :*

قول داده بودم عکسشو بزارم

عکس همه بچه هارو گذاشتم غیر از عسل

عسلم بزودی میزارم.


بعد اینکه دوستان یه ختم صلوات گذاشتم...

برای شفای همه مریض ها* بخصوص شاهین*پسرعموی زهرا*و...... دوست اهداییمون...

۱۸۰۰۰ تا صلوات

افراد شرکت کننده:

خودم : ۲۰۰۰ صلوات

شبنم : ۵۰۰ صلوات

مامان شبنم : ۱۱۴ صلوات

دخترك نيلوفر آبي  1000 صلوات

فداييتم 100 صلوات

زهرا همسايه تالاب 200 صلوات

ترنم 200 صلوات

ستاره 1000 تا صلوات

ندا ۱۰۰۰ تا صلوات

شقایق اهواز ۲۰۰ صلوات

ندا شهرراز ۵۰۰ صلوات

محسن باغ سوخته ۵۰۰ صلوات

رها ۵۰۰ صلوات

رزیتا ۲۰۰ صلوات

... ۵۰۰ صلوات

فریبا ۱۰۰۰ صلوات

دوستان شبنم ۷۵۰۰ صلوات

 

فدای همتون...یاحق

 


دوستان پدر آرزو(همین حوالی) .... فوت شده.

آرزو جون تسلیت میگم

واقعا از شنیدن این خبر ناراحت شدم...

در غم از دست دادن عزیزان به سوگ نشستن صبری میخواهد عظیم ، برای توو خانواده محترمت صبر و شکیبایی و برای آن عزیز در گذشته غفران و رحمت واسعه الهی را خواستارم .

یاحق


برچسب‌ها: دوستون دارم
تـاریـ خ پنجشنبه ششم بهمن 1390سـاعـ ت 19:41 نـویسنده Yasaman| |

+ درد داره

یکــی میشــه همــــه ی زنــدگیــت

ولــی هیــــچ جـــای زنـدگیــت حضــور نـداره.....!

 

 


برچسب‌ها: واسه دوستاتون ارزش قائل باشید
تـاریـ خ چهارشنبه پنجم بهمن 1390سـاعـ ت 14:40 نـویسنده Yasaman| |

ایــنـ روزهــا

حــــتی اگــر خــونـ هــم گــریه کــنی

عــمق هــمدردی دیــگرانـ بــا تـو یـکـ کــلمه استـ :

“ آخــــــــــی ” !


برچسب‌ها: ای داد ازاین روزگار
تـاریـ خ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390سـاعـ ت 13:42 نـویسنده Yasaman| |

سلام

فقط یه خواهشی دارم

هروقت عصبانی هستید

خودتونو کنترل کنید

به اعتماد کسی خیانت نکنیییییییییییید

خیانت!!!!!!!!!!

خدایا تازه داشتم آروم میشدم

لعنت .................

لعنت به من

که انقدر ساده ام

باید گرگ بود

حیف که نمیتونستم  گرگ باشم

نه اینجا

نه هیچ جا

کاش برم پیش باباجونم

کاش مثله شیرین بشم

خدانگهدار همتون...........

تـاریـ خ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390سـاعـ ت 16:5 نـویسنده Yasaman| |

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزیست که حالم دیدنیست

حالم از این و آن پرسیدنیس

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفعل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم


 

 


برچسب‌ها: دلم, نه نگرفته, خونه, خون
تـاریـ خ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390سـاعـ ت 13:39 نـویسنده Yasaman| |

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود ...
همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...
آری با تو هستم ...!
با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است


برچسب‌ها: دلم, نه نگرفته, خونه, خون
تـاریـ خ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390سـاعـ ت 13:38 نـویسنده Yasaman| |

آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتي همه مادراي دنيا...
 
پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !
 
شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ...
 

خورشيد
هر روز
ديرتر از پدرم بيدار مي شود
اما
زودتر از او به خانه بر مي گردد !

به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن
ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!
 

 
 
سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ؛
 
سلامتيه اون پسري که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
..
 20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
... ... ... ... ..
 30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
..
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...! :(
 
 
 
هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…
ولي پدر ...
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...
به سلامتي پدر و مادرها
 
 

(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛
اشک‌هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!
دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش .
 
 
 

دست پر مهر مادر
تنها دستي ست،
که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...
 
 
 
پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه پسرم من شيرم يا تو؟
پسر ميگه : من..!!
... ... ...
پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟؟!!
پسر ميگه : بازم من شيرم...
پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!!؟؟
پسر ميگه : بابا تو شيري...!!
پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم بود فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا...
به سلامتي هرچي پدره
 
 
مادر
تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"‌هايش رااا باور کرد
حتي اگر نگويد...???
 
سلامتي اون پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه
اما غصه شو با سيگار و دود سيگارش!
 
 
 
 
مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!
مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....
 
 
 
پدرم هر وقت ميگفت "درست ميشود"...
تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت...!
 
مردان پيامبر شدند؛
و زنان مادر؛
قداست پيامبران را توانسته‌اند به زير سوال ببرند؛
ولي قداست مادران را هرگز..!
 
آدم پير مي شود وقتي مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــدا ميزند اما جوابي نميشنود.........
ممماااااااااااادددددددررررررر..............
 
 
تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو 15 سالگي : " ولم کنين "
تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"
تو 30 سالگي : " حق با شما بود"
تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو  هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!
بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم...
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...
 
 
 
بهشت از آن مادران است در حالي که به جز پرستاري و نگهداري از فرزندان ، هيچ حق ديگري نسبت به آتها ندارند و براي بيشتر چيزها اجازه ي بابا لازم است !!!!!
 
وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري
 
 
اگر 4 تکه نان  خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد
کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است

برچسب‌ها: پدرمادر
تـاریـ خ شنبه بیست و چهارم دی 1390سـاعـ ت 16:44 نـویسنده Yasaman| |

De$ign: KhanOomi